![]() |
![]() |
|
|
شمس من رخ بنمای و مرا آغاز کن بال پروازی برایم باز کن گر چه از شور و شر مستی عشق دل من ببریده ست تو بیا با نفست روح آرام مرا طناز کن ای دریغ از همت کوتاه من تا توانی کار پر اعجاز کن من نخواهم دائما در جا زدن پس برایم سفری تو ساز کن دل به دریای وسیعت می زنم ناجی من قایقم را ناز کن من برون از خود نبینم جز تو را اندرونم را پر از آواز کن عشق لاهوتی من گر در زند بی درنگ در را برایش باز کن چنگ دل گر غیر تو آهنگ زند تو بیا تار دلم را باز کن......... *کجایی ویرایشگر شعر های من ؟؟؟ایا واقعا سزاوارم؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
Wed 9 Dec 2009ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط مطهره |
|
|
نگاه ملتهبت را از چشمان خیسم باز می ستانی تا شعله های خواهش پدیدار نشوند........
لبانت را سخت بهم می فشاری مبادا د و س ت ت دا ر م ی را به زبان آرند........ دستانت را دور از من نگاه می داری مبادا لمس شوم و باز سر مستت شوم...... و من حتی بی هیچ نگاه و کلام و تماسی سر شار از تو می شوم...... دور می شوی و دورتر از دور می روی و من هم چنان لبریز و سر مست توام...... بی هیچ نگاهی بی هیچ کلامی بی هیچ تماسی....... |
|
+ نوشته شده در
Wed 9 Dec 2009ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط مطهره |
|
|
بوسه هایت طعم رفتن می دهند و یاخته هایم تنهایی را مروری دوباره می کنند.......
تو تو جمله ی ممنوعه ی "د و س ت ت د ا ر م "را بر زبان راندی و این یعنی پایان این یعنی پایان صمیمیت و نزدیکی مان
عذرم را بپذیر که خواب نازکت را مشوش می کنم ولی من بدین کهنه عادت عادتی دیرینه دارم
به ناگاه از ره می رسید و زخمی دگر می زنید و بی صدا ره به دیار دگر می برید و من تنها شماره گر زخم ها و نئشه ی خاطرات خوش می شوم بی آنکه چرایش را از شمایان بپرسم...
سالیانی ست قرین این سنت زیسته ام و دانسته ام که آنگاه که عشق اغراق آمیزتان جیره بندی می شود هوای چشمانم بوی باران به خود می گیرد....
و این یعنی تو نیز روزی می گریزی و من کم حافظه چشم به راه آن دیگری خواهم ماند که خاطرم را پریشان خود کند..... |
|
+ نوشته شده در
Tue 10 Nov 2009ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط مطهره |
|
|
و خدایی که در این نزدیکیست....... و خدایی که در این نزدیکیست......... و خدایی که در این نزدیکیست........... *عکس فوق از سیل اخیر سوماترا اندونزی گرفته شده است. *دوستانی که قادر به مشاهده ی عکس فوق نیستند می توانند به آدرس ذیل مراجعه کنند. http://www.reuters.com/resources/r/?m=02&d=20091005&t=2&i=11837604&w=450&r=2009
|
|
+ نوشته شده در
Sun 11 Oct 2009ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط مطهره |
|
|
دوست داشتنت را چله می نشینم مگر این غریب عادت در من دیرینه شود و
چشمانت از آن من چراکه هرزگاهی ضربانم را مشوش می سازند و این تفقد دیری نمی پاید که رنگ به رنگ می شود و زندگی ام را بی رنگ می کند.
دوستت دارم های گاه بیگاهت رو دوست می دارم و دانم که به شماره افتادن نفس بیماری عصر ما است و مبتلایان بدان بی شمارند چه که دیریست عاشق تمام وقتی چونان فرهاد یافت می نشود و از عشق جز پیکره ای کم جان به جای نمانده. و همه کمر همت بدان بسته اند که هرگز من و تو ما نشویم و خود نیز نخواهیم این یگانگی را چه که خوف آن داریم همین کور سوی عشق از کفمان به در رود و عادتی از سر عادت جاینشین آن شود.
پس گاه گداری دوست میدارمت و تو نیز گاه بیگاه رنگی به نگاهم ببخش تا نمیرد این که مردمان عشق خوانندش... |
|
+ نوشته شده در
Tue 15 Sep 2009ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
من می گم بسته دیگه
نق نق و غرغرمون بسته دیگه هی لیچار به این و اون بار بکنیم بعدشم مشکلات و هوار کنیم راست راسی اوضامون خوب خوب میشه؟ کیفمون کوک میشه و زندگی رو به راه میشه؟ تو می گی نق نزنیم غر نزنیم پس چه کنیم؟ لنگامونو وا کنیم یه قل دو قل با راست و چپ بازی کنیم؟ من می گم جون مطی یه سر پاشو برو تو این خیابونا اخما ناجور تو همه اعصابا افلاطونی ریخته به هم چپ و راست تیکه های آبدار و خشک بار می کنن تا خنک شه دلاشون یا که راحت بخوابن شب تو جاشون می دونی چی کار کنیم؟ تو میگی چی کار کنیم؟ لابدی کنفسیوس ذهنا رو روشن کنیم اگه شمعی نداریم واسه ی این همه ظلم و تاریکی چراغ موشی روشن کنیم من میگم اینم میشه که به جای غرولند بی ثمر یه کمی شمعدونی ها رو آب بدیم ایوونای خشکو آبپاشی کنیم تخم احساس بکاریم قیلونای شادی رو چاق بکنیم چیه تا بهت میگم حالت خوشه؟ تریپ دپ میذاری که ناخوشی که دیگه طاقت سبز و قرمزت طاق شده یا حالت بهم میره از هر چی که رنگ اوناست می دونی من چی میگم من میگم بذار اونا این بکنن هر چی که عشقشونه همون کنن یه کمی روم به دیوار مثلا ما جوونیم نسل بعدی دست ماست بعد یه سی سال دیگه اونا هستن که بگن چی غلطه چی ناصواب؟ اون زمونه مال ماست اگه زنده بمونیم نفس باشه خودمون راست و درست کارا رو جور می کنیم می تونیم اون طوری که می خوایم باشیم شبا رو پرچم مارکس هندونه قاچ بزنیم یا که آبدوغ خیار سکولاریسم سر بکشیم یه کمی هم دستمون جور بشه می تونیم بریم بدیم هستیمونو دوبووار امضا کنه تا دیگه هیچ نیچه ای غلط کنه که به جنس من و تو چپ و چپ نیگا کنه پاشو جم کن خودتو تو رو خدا اگه من نق بزنم تو هم یه کم غر بزنی اخمامون میره تو هم اگه من شاد نباشم تو هم واسم ساز نزنی می دونی جهنمه زندگیمون چیه باز داد میزنی :برو بابا ! نفست از سمت غربت در می آد تو اگه پاشی بری بازم می آی؟ باز می آی که اوضاع رو نیگا کنی؟ پری های بسته رو رها کنی؟ میون اینهمه کاه گندما رو سوا کنی؟ من میگم : آره جونم بازم می آم آخه اون جا نیم منم ولی اینجا من منم اگه من ول بکنم دیگه نیام اگه تو بازم نیای دوستامون چی کار کنن؟ دست تنها خشتای آزادی رو تو اجاق نیمه سوز باد بزنن؟ به سر دموکراسی پس چی میاد؟ کی بیاد تابلوشو نقاشی کنه بچسبونه به پرسپولیس که بگه آهای کوروش ما اینجاییم حالا راحت تو بخواب کی باشه دروغا رو جارو کنه؟ تخم آشتی بکاره؟ خنده و قهقهه رو تو این فضا احیا کنه؟ آره این خاک مال ماست مال من مال شماست بیا با هم بخونیم اینکه فردا مال ماست
|
|
+ نوشته شده در
Sun 9 Aug 2009ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
سلام سلام و سلام الان كه در حال نگارش اين پست هستم جاي تك تك تون خالي از ضيافت شام رز گاردن برگشتيم.اين شام امشب در اصل قرار بود پارسال به مناسبت اخذ مدرك كارشناسي ارشد من به خانواده و خاله و دايي داده شود كه بنده اونو متصل به شب تولدم كردم و هردوانه رو با هم برگزار كردم.خواستم مناسبت هاي ديگري من جمله شام عروسي خودمو و حنابند دختر سومي و جشن تولد 7 سالگي چهارمين نوه ام رو هم بهش اضافه كنم كه داد همه در اومد و عاجلا به همين 2 مناسبت اكتفا كرديم.نشستم و دارم شمع هاي باقي مونده رو مي سوزونم و به اين فكر مي كنم كه تقريبا 1/3 از فرصتي كه ممكنه بهم داده بشه رفت و پر پرش مونده 2/3 ديگه. دارم فكر مي كنم تا حالا ياد گرفتم چه طور زنده گي كنم ميبينم نه زياد دارم فكر ميكنم كه تا حالا باعث شدم اثري از وجود داشتن من باقي بمونه مي بينم نه اونقدا دارم فكر مي كنم كه حالا تو اين 2/3 باقي مونده بايد چطور جبران كنم و دارم بلند بلند فكر مي كنم تا از شما هم كمك بگيرم آخه مي دونيد ميگن دوست خوب كسيه كه بتوني پيشش بلند بلند فكر كني و كي به از شما؟؟؟؟؟؟ ولي دوستان همون طور كه امروز دادم رو كيك كتابي ام بنويسن "زندگي رسم خوشايندي ست " و واقعا "چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود" به من لطف چشيدن زندگي بصورت معجزه آسايي هديه شده چون اصلا قرار نبود من زنده بمونم و ممكن بود كه سرنوشتي بسان ديگر جنين هاي مرده داشته باشم ولي در اثر كرامت آفريينده و ايثار مادري مهربان كه نه ماه كامل در انتظار من در بستر موند به اميد اينكه من زنده بمونم اين فرصت زيبا در اختيارم گذاشته شد تا به اين دنيا وارد بشم و اين همه زيبايي رو درك كنم.خدا رو علاوه بر ميليون ها چيز ديگه كه بي هيچ چشم داشتي بهم امانت داده شكر گزارم و هم چنين به خاطر وجود يكايك شما كه هر كدومتون واسه تنهايي هاي احساس من هديه اي هستين از طرف خدا...... |
|
+ نوشته شده در
Tue 14 Jul 2009ساعت 4:1 قبل از ظهر توسط مطهره |
|
|
نام و نشانم نپرسيد كه خود عمريست در آن سرگردانم ولي از شمايان كه ديريست از يادم برده ايد خواهشي دارم شما را به خدايانتان كه سرمنشا تمامي حيراني هاي منند يك تقويم يك ساعت و يا حتي يك مترونوم نشانم دهيد اكنون اكنون چه ضرب آهنگي از زمان نواخته مي شود و خورشيد در كدامين منزلگه خود روز را به شب مي رساند؟ من چند قرن خميازه كشيده ام كه ديگر نمي توانم با هيچ چرتكه اي روياهايم را حساب و كتاب كنم؟ و به كجا آمده ام كه ديگر هيچ نفسي با نفسم آشنا نيست؟ به من نگوييد كه من از قعر غربت به غربتي غريب باز آمدم شما را چه شده كه ديگر ساز احساسم با سازهايتان كوك نمي شود و آواي انديشه هايم خوش آيند آواهايتان نيست؟ چرا نام ها را عوض كرديد و جاي احساس هوس و جاي زنده گي زنده انگاري نشانديد؟ شما را چه شد كه اين گونه عادت سر مشقتان گشت و برق شگفتي از نگاهتان رخت بر بست؟ چرا ديگر كسي از اندوه شاه پرك نمي سرايد و زير باران باران وار نمي رقصد؟ باشد باشد تنها به من نشان آن دعا نويسي را دهيد كه بخت مرگم را بگشايد چرا كه من از وسعت اندوه تنهایی آدميان به تتننننننننننننگگگگگگگ آمدم. |
|
+ نوشته شده در
Wed 10 Jun 2009ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
?Is There Anything Named True love. . . . Which One Do You Prefer
To Have a Lifeless Love Or ?To Pass a Loveless Life . . . .
I've Experienced Both
|
|
+ نوشته شده در
Sun 15 Feb 2009ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط مطهره |
|
|
من و دلتنگی و یک جای خالی
من و آوار غم های تباهی من و دلخستگی های پیاپی من و افسون رویای خیالی من و خوش باوری های مداوم من و اغوای بی حد و مجالی من و روز و شب و تکرار و تکرار من و در جا زدن های زمانی من و یک کودک بی بال و پرواز من و یک همدم بی حس و حالی من و نئشه شدن های زیادی من و اندوه بی وصف و مثالی من و افیون روز ای تباهی من و خبطای بی خوف و رجایی من و درویشی و راه های دشوار من و تمرین و مشق بی صوابی من آن خستگی تاریخی ام را به دوشم می کشم اما سوالی چرا این گونه شوریدم خدایا چرا از پی روم هر قیل و قالی چگونه پر کنم تنهایی ام را چگونه بگذرم از این سیاهی مرا لبریز جود خود بگردان که دیگر عشق را نبود گدایی
مطهره درست حدس زدید روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم.
این مطلب زیاد با شعر بالا همساز نیست ولی چون جزئی از تلاطم های درونی ام بود بد ندیدم که اینجا با شما در این پندار شریک شوم یه لحظه فقط یه لحظه خودتونو بذارین جای یکی از دوستانم که از بیماری تالاسمی رنج میبره.اون هر سال جشن تولد با شکوهی برگزار می کنه و از همه ی دوستان و اقوام دعوت می کنه تا لحظاتی دور هم باشند چون.....چون مطمئن نیست که سال دیگری و جشن دیگری در انتظارش باشه..... همیشه نباید فرصت محدودی به ما داده بشه تا به یاد دوست داشتن بیافتیم..........
|
|
+ نوشته شده در
Mon 12 Jan 2009ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
سلام سلام و سلام
هر بار که صدای دوستانی که واقعا به من و وبلاگم لطف دارن در می آد که چرا اینقدر در بروزرسانی کاهلم به خودم می آم و مطلبی می ذارم ولی این دفعه فرق می کنه.مهرآوه کوچولو کاری کرد که بعد از روزگاری بهت و حیرانی به خودم اومدم و ثانیه ها ارزش بیشتری در نظرم یافتند............و اما ماجرای شیرین زبانی این عزیز:
یکی از همین روزهای خوب خدا بود که عزیز خاله هم مهمان ما بود.ما هر کدوم سرگرم افکار خودمون بودیم که مهرآوه نظرمون رو به سمت خودش جلب کرد.به سمت تقویم رفت و برگه های اون رو یکی یکی تا روزهای پایان سال ورق زد.وقتی که آخرین برگ ورق خورد با زبان شیرینش اعلام کرد که:
"قصه ی ما به سر رسید ....کلاغه به خونش نرسید"
دیگران هر کدوم به نحوی قربون صدقه اش رفتن و ماجرا همین جا برایشان خاتمه یافت.ولی برای من که این روزها با پافشاری هر چه بیشتر به دنبال علائم و نشانه ها هستم این نکته آغاز شهودی تازه بود.به برگه های تقویم عمر انسان اندیشیدم که هر آیینه در غفلت ورق می خورند و کارها به فرداهای نا معلوم سپرده می شوند ...به فکر آنانی افتادم که دوستشان داریم و برای ابراز این علاقه امروز و فردا می کنیم... به کسانی اندیشیدم که خاطرشان را رنجانده ام و غرورم رخصت طلب پوزش به من نداده است...به نیازمندانی فکر کردم که یک لبخند ما می تواند تسلی بخش گوشه ای از آلامشان باشد و این لبخند را از ایشان دریغ می کنیم.. به یاد لحظات بی ثمری افتادم که در سکون و بهت به سر بردم ...و به آینده ی خود که در این لحظات حساس چگونه به درست ساختن آن بی اعتنایی می ورزم و یک تصمیم .....یک تصمیم تا تغییر.... هر آیینه و هر لحظه حضرت یار نشانه هایی برایمان می فرستد که اگرتنها ذره ای حساسیت خود را بالا ببریم نکته به نکته ی آن را درک خواهیم کرد و گامی فراتر خواهیم نهاد. اگر و تنها اگر بخواهیم................... |
|
+ نوشته شده در
Wed 31 Dec 2008ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
خواهم که ببخشایمت برای بی نهایتمین بار
برای بی نهایتمین بار محنت بار دانی که توان ایستادنم نیست و گریزی از این سرنوشت اندوه بار خواهش هایت را روانه می سازی. خواهش هایت شعله ور می شوند و زبانه می کشند و مر ا نیز به آتش خود می کشانند. ولی نه نه نه این بار با تمامی جان نیمه جانم گویمت نه و نمی هلم تا خواهش هایت شیار دیگری بر رویاهایم بکشند. من یک من گم کرده ام. در هیاهوی تعصبات و شهوات نرینه ام در پی زنیت خویش می گردم و او را هایل می بینم. باید برخیزم باید برخیزم اگر برای بی نهایتمین بار به زمین بیافتم باز بر می خیزم.
زانوان در بند و لرزانم را تکیه گاه تمام خستگی های تاریخی ام می سازم و بر می خیزم.
هماره ترا در چشم هراسی زین لحظه بود و همیشه مرا در دل امیدی بدان.
این لحظه که جان گیرم و برخیزم و دیگر تن به حقارت چشمانت نسپارم.
و من بلند می شوم.
و من بلند می شوم و بزرگ می شوم.
چند قدم جانکاه بر می دارم و بر زمین می افتم ولی باز بلند می شوم و د و ر میشوم و دیر میشوم.
آنقدر دور که دیگر دنباله ی نگاهت را ساقدوشان شهوت به دست نگیرند و هله هله کنان به پیشوازم نیایند.
دوووووووووووووووررررررر میشوم ودووووووووووورررررررررر میشوم و رههههههههههههههههههها می شوم و ترا با چشمانی حیرت زده بر جا می گذارم تا ببینی آری آری در بی نهایت هم می توان کاری کرد.
مطهره
|
|
+ نوشته شده در
Sat 8 Nov 2008ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
آدمیان آدمیت یافت نیست کوشش و سعی شمایان پاک نیست
آدمی را آدمیت لازم است ورنه این اندام جز خاک و گل است؟ آدمی در گوهر ذات الاست آدمیت زینت این کبریاست کبریای ذات خود را کم مدین آدمیت را به اهریمن مدین هی هی و هی هایتان بهر چه بود؟ زین نمط کین و غضب بهر چه بود؟ این حسد این دشمنی بهر چه بود؟ این ادا و قهرتان بهر چه بود؟ برگرفتید از بهایم دشمنی بربیاندازید این ما و منی خصم و آز و کین اگر افزون شود آدمی چون دیگر آدمگون شود؟ دشمنی ها را ز دل بیرون کنید خانه ی دل را چراغ افزون کنید این اهورا را به دل باز آورید آدمیت را به خود یاد آورید..... مطهره
مدتی بود که با بچه ها دور هم جمع می شدیم و از معجزاتی که روزانه دور و برمون اتفاق می افتاد تعریف می کردیم.واقعا مونده بودیم که ماها اب نرمالیم یا مردم اطرافمون.دست آخر هم همگی به این نتیجه می رسیدیم که ما غیر طبیعی هستیم....... آخه آخه به ماها یاد ندادن که همیشه از خودمون راضی باشیم و از ملت ناراضی آخه یادمون ندادن که از عالم و آدم طلبکار باشیم و از همت خودمون خرج نکنیم یادمون ندادن که مدام به این و اون چنگ بندازیم تا تنهاییهامونو به هر قیمتی حتی بازای از دست دادن حرمتون پر کنیم یادمون ندادن که وقتی دست نیازی بسویمون دراز میشه با بی رحمی پسش بزنیم و فکر کنیم که اگر به نیازمندی کمک کنیم فردا روزی بخواد رقیبمون بشه و جایگاه بی ارزشمون رو ازمون بگیره یادمون ندادن که وقتی شاهد پیشرفت دیگری بودیم به جای تحسین بخوایم اسمشو تا اون جایی که می تونیم پاک کنیم تا شاید ذره ای دلمون خنک شه که چرا که خودمون بی هنریم یادمون دادن که به دارایی های خودمون راضی باشیم و از خدا نخوایم اون چیزی رو که به دیگران عطا فرموده ازشون بگیره تا بر سر سفره ی غمهاشون جشن خودخواهیمونو به پا کنیم یادمون ندادن که مست کنیم و تو دیسکو پلیسی رو گاز بگیریم تا فردا صبح علی الطلوع عکسمون بشه تیتر اول روزنامه ها و آبروی دودمان ایرانی بر باد بره یادمون ندادن که خودمونو نژاد برتر به حساب بیاریمو با کلاه کاسکت بزنیم تو دماغ مدیر گروه یکی از دپارتمان ها تا اسم ایرانی ها به عنوان مشکل سازترین دانشجویان خارجی مطرح شه یادمون ندادن که به خاطر مشتی دلار به یه مشت هندی پول بدیم تا به ناموس هم وطنمون تجاوز شه و تیتر روزنامه شیم یاد مون ندادن که از فروشگاه معروف شهر که پاتوق ایرانی هاست دزدی کنیم و وقتی مشتمون وا شد فردا روز ایرانی دیگه اون حرمت قبل رو نداشته باشه یادمون ندادن که اگه پسر بودیم و دختری تنها به واسطه ی اعتمادی که دیگران بهش دادن بهمون تکیه کرد از اعتمادش سو استفاده بکنیم و دختریشو ازش بگیریم یادمون ندادن که اگه دختری تنها به تورمون خورد تا جا داره واسه چاپیدن ازش نقشه بکشیم تا جایی که دل یه پسر تاجیک بسوزه و تنها واسه اینکه دختری از نژاد آریایی به کمک نیاز داره بی هیچ چشم داشتی هر کاری از دستش بر می آد واسش بکنه یادمون دادن که خدا از حق خودش می گذره ولی از حق بنده هاش نه پس عیب جویی و غیبت نکنیم و تهمت ناروا نزنیم که خدا جای حق نشسته یادمون دادن که به روابط دختر و پسر در فراسوی مرزهای تنشون نگاه کنیم و تا پسری به دختری سلام کرد بازار شایعه رو داغ نکنیم یادمون دادن که اگه پسر بودیم و از دختری نه شنیدیم از فردا راه نیافتیم پاکی اون دختر رو ببریم زیر سوال تا دلمون خنک شه .یادمون دادن که پاک ترین احساسات ما فقط و فقط از آن اون کسیه که حضورش از تنهایی شیرینمون شیرین تره و هر شیادی شایسته ی این نیست که قلبمون رو براش برهنه کنیم یادمون دادن که اگر فردا روزی به همسفری گفتیم یا علی دیگه دست و دلمون با دیدن دیگری نلرزه و روز والنتاین واسش اس ام اس عاشقونه نفرستیم. یادمون دادن که خودمون باشیم و از این خویشتن خویش نهراسیم و ماسک به چهره نزنیم چون فردا روز که نقابمون کنار بره خجلت زده ی خودمون میشیم یادمون دادن اگه جمعی پذیرای ما نبود نخواهیم داد و بیداد کنیم و حرمت اون جمع رو بشکنیم.در عوض یادمون دادن که لحظه ای تامل کنیم که چرا اون جمع پذیرای ما نیست؟ یادمون دادن که نون و نمک حرمت داره و دوستی قداست.به خاطر شهوت نام و غصه ی نان نمکدون نشکنیم و قداستی رو زیر سوال نبریم یادمون دادن که همه ی آدما ذاتا پاکند و خوب مگر اینکه خلافش ثابت شه گر چه دیگران نظری بر عکس در مورد ما داشته باشن .یادمون دادن که هدف هامون به اندازه ی وسعت دیدمون باشه و این افق دیدمون رو محدود به حالا و اینجا نکنیم .دوستان تمام این مسائلی که مطرح شد یک دید کلی نسبت به قهروغضب و دشمنی و حسدی بود که ایرانی ها در این جامعه ی کوچک که مینیاتوری از جامعه ایران هست به هم روا می دارن .من دلم میگیرد من دلم می گیرد من نفس می خواهم ....من وقتی می بینم که به جای خوبی بدی رواج داره و به جای تحسین حسد ٬به جای پشت گرمی از پشت خنجر زدن٬ به جای محبت کینه و به جای دوستی دشمنی دلم واقعا میگیره.اگه همه ی این قهر و غضب ها عیان بود مشکلی نبود بدبختی ما اینه که به چهره لبخند به لب داریم و به دل کینه .می دونم که تمام این مشکل ها در ایران هم وجود داره ولی مشکل من اینه که چرا اصلا هست و این هستی از چی سرچشمه میگیره؟مگه نه اینکه ما نماینده ی یکی از کهن ترین تمدن ها هستیم پس این همه بی تمدنی و تمدن ستیزی از کجا نشات می گیره؟سر چشمه ی این بدخواهی ها کجاست و در نهایت چاره چیست؟ |
|
+ نوشته شده در
Fri 15 Feb 2008ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
این بار می خوام از تعطیلات بین دو ترمم واستون بنویسم.این دفعه بر خلاف ترم های قبل که امتحانات تموم شده و نشده من ایران بودم سعی کردم طاقتمو ببرم بالا و شب عید بیام
این ترم یک ماه کامل فرجه داشتیم که درس بخونیم.کسایی هم که منو می شناسن می دونن که من تو فر جه هام هر کاری می کنم الا درس خوندن.خب شما بگین من گناه ندارم؟ از ۵ سالگی که رفتم آمادگی(بنده ۲ بار رفتم آمادگی نه که خیال کنید بار اول رد شدم نه به علت حسادت به مدرسه رفتن خواهر جان٬ بنده رو به عنوان مستمع آزاد گذاشتن آمادگی)تا خود الان که سال اخر فوقم یه بند رفتم مدرسه و دانشگاه واسه همینه که تا یه تعطیلی کوچولو گیرم میاد هر کاری که دوست دارم میکنم:کتابای مورد علاقم رو می خونم٬ فیلمای مورد علاقم رو می بینم و الی آخر.۲٬۳ ماه مونده به آخر سال هم میگردم دنبال تقویم سال جدید تا واسه تعطیلی هام نقشه بکشم.پارسال که رفتم تقویم بخرم تقویمی گیرم اومد که کاملا به زبان شیرین محلی این ایالت بودخانم فروشنده با شک و تردید پرسید که آیا از زبونشون سر در میارم یا نه منم گفتم که همین که تعطیلی هاش قرمزه کفایت می کنه.
خلاصه تو فرجه ها با Gang of girls (سعیده٬زینب٬زهرا و من)کلی این ور و اون ور رفتیم و منم هر کاری که دلم خواست کردم و نا گفته نماند که چه پدر جدی ازم شب امتحان در اومد. بعد امتحانات هم که طبق معمول ویتامین سین(سفر) خونم افتاد پایین .با نیمه ی بهترم My better half زهرا تصمیم گرفتیم بریم مسافرت.کجا بریم؟کجا بریم؟بریم لب دریا (کوچین)*. شب تاسوعا رفتیم ایستگاه قطار تا بلیط بگیریم.از اون جایی که اولین تجربه سفر با قطارمون بود از این ایستگاه به اون ایستگاه و از این گیشه به اون گیشه ویلون و سیلون بودیم منم که همیشه نیمه پر لیوانی هستم به زهرا دلداری میدادم که ایرادی نداره در عوض راه و چاه رو یاد میگریم و دفعه ی بعد مستقیم میریم سر اصل مطلب. نکته ی اخلاقی:از این به بعد مستقیم بریم سراغ اون دلال باشی شب رفتیم مسجد شیعیان مراسم و فردا صبح علی الطلوع رفتم خونه زهرا اینا تا به خواهرش زینب تو پختن شله زرد نذری کمک کنم ولی اونقده دست و بالم رو سوزندم که زینب از آشپزخونه شوتم کرد بیرون ظهر با بچه ها شله زرد ها رو بردیم انجمن و تا ساعت ۲ موندیم واسه مراسم.حالا بلیط مون ساعت چنده؟ ۳:۴۵ .بر گشتم خونه و همسایه بالاییم اومد کمکم تا وسایل جمع کنم.منم رفتم رو منبر و شروع کردم به سخنرانی در مورد چی؟ نمی دونم .حالا هی طفلی همسایم انا الحق می زد که مطهره بجنب وسایلتو جمع کن منم از یکی از اساتید عزیز نقل قول می کردم که آدم باید ۵۰ دقیقه فکر کنه ۱۰ دقیقه کارشو برسه.دیگه دقیقه ی ۹۰ کارم به جایی رسیده بود که وسایلمو شوت می کردم از کمد بیرون و همسایم جمع می کرد.طفلی آخرش مجبور شد با موتورم برسوندم ایستگاه و موتور و بر گردونه خونه(لیلا دوستت دارم حول و حوش دقایق آخر رسیدیم ایستگاه .تازه فهمیدیم که چرا روز قبل اون دلال بیچاره بهمون توصیه کرده بود که نیم ساعت زودتر بیایم ایستگاه.هندی های زرنگ تر از ما اومده بودن و جا گرفته بودن.واسه ما جایی نمونده بود و راهرو ها هم حتی پر از آدم بود.بی خیال بلیط بنگلورمون شدیم و تا بنگلور رو با اتو بوس رفتیم.از اون جا سوار قطار شدیم تا کوچین.بماند که وسط راه بین ایستگاه اتوبوس و قطار که قدم میزدیم یهو نا غافل تا مچ پا رفتم تو لجن از قطار براتون نگم که مسلمان نشنود کافر نبیند٬ جماعت ریخته بودن تو قطار نه کوپه ای نه دری نه پنجره ای(البته پنجره داشت)واقعا خدا رو شکر کردیم که ۶ نفری که با ما روی یه نیمکت نشسته بودن آدم های خوبی بودن واللا اگه اون الواتی که رو نیمکت های کناری بودن کنار ما میشستن من یکی سکته می کردم. طبق معمول وارد شهری شدیم که هیچ اطلاعی در موردش نداشتیم.خدا خیر ش بده یه راننده ریکشا*ی مسلمون پیدا شد و در این ۲ روز اقامتون خیلی کمکمون کرد (یعنی بعضی جاها دیگه زیادی کمک می کرد جوری که کلافه می شدیم) ازش خواستم که ما رو به یه هتل لوکس مسلمون ببره.ولی چشمتون روز بد نبینه٬ وقتی اولین هتلی که رفتیم ازمون گذرنامه هامونو خواست تازه فهمیدم که چرا اصلا دلم راضی نمی شد در خونه رو ببندم و راه بیافتم.حس می کردم چیزی جا گذاشتم ولی چی نمیدونستم.طفلی کلی هتل و مسافر خونه ما رو چرخوند که هیچ کدوم راهمون ندادن .جالب اینه که روز قبلش به زینب گفته بودم که این خواهرت هوش و حواسش این جا نیست تو خواهشا یه مدرک شناسایی تو وسایلاش بذار.زهرا کارت کالجشو اورده بود ولی خودم هیچ چیزی که نشانگر هویتم باشه نداشتم اللا یه عابر بانک بعد اینکه خیالمون از بابت جا راحت شد راننده ما رو به یه برنامه ی رقص محلی برد.واقعا عالییییییییی بودوخستگی رو تا حدودی از تنمون در برد .تماشاگران برنامه تماما اروپایی بودن و ما تنها خارجی های اون جمع بودیم صبح روز فردا اول رفتیم بلیط اتوبوس گرفتیم بعد هم شروع کردیم به گشت و گذار:کارگاه شمع سازی و تهیه ترشی٬ معبد یهودیان٬ بازدید از فروشگاهای صنایع دستی٬ موزه و کاخ ماهاراجه٬ مسجد مجاهدین٬ قایق سواری بر روی اقیانوس هند و در آخر رفتن به لب ساحل. در نهایت رانندمون ما رو رسوند به ایستگاه اتوبوس.تمام شادی روزمون با دیدن اتوبوسمون تکمیل شد مسافرتمون در اینجا به پایان رسید ولی از اون جایی که هنوز از تعطیلاتمون مونده بود تا سر حد خودکشی خوش گذروندیم.با Gang of girls (سعیده٬زینب٬زهرا و من) کلی این ور و اون ور رفتیم و جاهای کشف نشده رو هم به اکتشافاتمون اضاف کردیم.قبل امتحانات که رفتیم بیرون من که پشت موتور زهرا می نشستم حرکات ژانگولری در می اوردم و رو موتور می ایستادم از پشت سر هم کلی بد و بیراه از زینب و سعیده می شنیدم که بچه بشین کار دستمون میدی خیلی خیلی پر حرفی کردم ولی باور کنید خیلی از ماجراها رو نگفتم.خلاصه کلام این که اونقده که تو این تعطیلات ورجه وورجه کردم الان که ترم شروع شده دلم یه تعطیلی می خواد که توش فقط و فقط استراحت کنم *کوچین:برای گرفتن اطلاعاتی در مورد این شهر تاریخی و مشاهده نقشه این شهر به لینک های ذیل مراجعه کنید http://www.mapsofindia.com/maps/kerala/kochi.htm * منظور از ریکشا اینجا همون آژانس خودمونه ولی از نوع هندی اش |
|
+ نوشته شده در
Sun 10 Feb 2008ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
سلام دوستان.الان تلویزیون داشت یک مسابقه ی ... (این سه نقطه رو بعد خوندن مطلب به دلخواه پر کنید)پخش میکرد.اسمش بود "بزرگترین مسابقه ی عشق".از پسر جوونی خواسته شده بود تا سه مرحله رو پشت سر بذاره تا به عشقش برسه.این مراحل شامل مانکن شدن و ایستادن در جلوی یک مغازه برای تبلیغ٬ شنا در آبی با درجه حرارت زیر صفر و مسابقه ی بوکس با قهرمان بوکس هند بود.وقتی این عاشق جوان سه خوان رو پشت سر گذاشت و به عشقش رسید٬ حلقه ای به او هدیه کرد...و انها تا آخر عمر....
داشتم با خودم فکر می کردم که راه اثبات عشق یعنی این؟...دندونای تمساح رو مسواک بزنی بدون اینکه شام خوشمزه ای واسش بشی تا به عشقت ثابت کنی که چه فجیع عاشقشی ولی ...ولی هر موقع تا حرفتون دو تا شد و نتونستی حرف خودتو به کرسی بنشونی عشق و عاشقی رو فراموش کنی و پشت دستت رو با سیگار داغ بندازی که یعنی دیگه دیگه دیگه...و فردا روز از نو و روزی از نو.
راستی راه اثبات عشق چیه؟... این که همیشه دستت تو دستش باشه و سایه ات تو سایه اش؟...این که مدام بهش زنگ بزنی و تا بوق اشغال خورد دلت هری بریزه پایین که یعنی با کی غیر من مشغوله؟ ...یا اینکه مدام اس ام اس ها و کنتاکت لیستشو چک کنی و تا به یه اسم تازه ای بر خوردی سوال پیچش کنی؟
(به جون خودم این بار دیگه مطهره ی رادیکال فمینیست رو واسه چند لحظه آف کردم و دارم به هر دو طرف به یه چشم نگاه می کنم.)
من می خوام بگم که چرا باید خودمون رو بسپریم دست مدل هایی که بهمون ارائه میدن؟چرا فکر می کنیم که راهش اینه؟چرا میذاریم با شعرها٬ داستان ها٬ فیلم ها و تبلیغات بهمون تلقین کنن که عاشق بودن یعنی هماره با هم بودن....
چرا لحظه ای این جرات رو پیدا نمی کنیم که به آزادی فردی طرف مقابلمون احترام بذاریم؟ چرا آزادش نمی ذاریم تا آزادانه دوستمون داشته باشه؟ چرا همیشه ازش می خوایم اون جوری باشه که ما دوست داریم نه اون جوری که خودش هست؟ چرا نمی ذاریم خودش تر باشه؟ چرا نمی تونیم تفاوت ها رو بپذیریم و اونو همون جوری که هست با تمام نقاط ضعف و قوتش قبول کنیم؟ چرا از عشق بند میسازیم؟ بندی که نهایتا باعث خفگی هر دو مون می شه ومجبور میشیم این بند رو پاره کنیم تا رها شیم؟چرا اصلا بندی از اول به وجود بیاد؟ و نهایتا شرمنده که اینو میگم:چرا اینقده خودخواه و تمامیت خواهیم؟
|
|
+ نوشته شده در
Sat 17 Nov 2007ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
تو که جنست ز جنس دیگری بود
تو که چشمت سرای همدلی بود
تو که سودای مهرت سرمدی بود تو که آواز نامت مرهمی بود تو که احساس پاکت با دل من همیشه ساز کوکش همدلی بود تو که افسون غربت را شکستی نگاهت با نگاهم آشنا بود چرا پیمان و عهدت را شکستی تو که آگاه به اسرار من هستی چرا این بار حرمت را شکستی تو که عشقت ز عشق دیگری بود در آن دم که برفتی از کنارم دل شیدای من دیوانه تر بود نگفتی این دل شیدای رسوا خیال نازکش بشکستنی بود همیشه حس خوب با تو بودن برای این دل دیوانه بس بود همیشه بودنت هر جا که بودی تسلی بخش یاد و خاطرم بود نگفتی بودنت را گر بگیری همین بهر شکستن کافیم بود بیا بگذر از این بیهوده افکار سخن های نگفته بی ثمر بود.
اکتبر ۲۰۰۷ ٬ میسور
|
|
+ نوشته شده در
Sat 17 Nov 2007ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط مطهره |
|
|
ای آدمیان
چیست سرمنشا این هستی پر لذت تان خبط من چیست اغازگر قصه ی پر مستی تان لغزش من خبط من بود که بخشید به شما هستی پر مستی تان عشق بود هدیه بی منت من
و اینک این منم ٬ سر سلسله ی ضعیفه های تاریخ...مادر بشریت...هستی میراث خور خبط من است و عشق پاداش لغزش من...مدید سالیانی ست نسل ها از من میآیید و می روید٬ قصه ها می گویید و شعرها می سرایید و در تمام آنها انگشتان اتهام است که به سوی این مادر دراز است...گویید اثم من تبار آدمیان را به هبوط مبتلا کرد...چرا نمی گویید گر خبطم نبود دستان شما هماره در جهلی ابدی در پی خرده دانشی یا سر سوزن نوری می گشت.آگاهی و دانشتان نبخشیدم که قلم در دست گیرید و نکوهشم کنید٬ نورتان ندادم که سرزنشم کنید...پس بس کنید این سرزنش و خرده گرفتن ها را...شمایان نسل منید و سالیان سال با من غریب..."گر چه سیب٬ انواع سیب٬ موجود بود بر درختان سیب٬ باز من در حسرت چیدن آن سیب /از دورترین شاخه درخت بودم" پس بسان من هماره بلند خواه باشید و لحطه ای هم به این بیاندیشید که چرا مادرم به خبط مبتلا گشت؟
*شعر داخل متن از شاعر دیگریست البته با دخل و تصرف. |
|
+ نوشته شده در
Fri 16 Nov 2007ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
زن غمین و تنهاست
و غمش ملتهب هق هق پنهانی اوست اشکهایش در خفا و هجاهای کلامش بی صدا غم او را دو چندان کرده ست.
در ورای اشکش انتظار منجی از عالم نسوان دارد در ورای این غم دل به آن شیرزن ناجی و هم غصه ی خود خوش کرده ست.
در پی شیرزنی ست بگسلد بند و رها سازدتش تا بگوید آن چه را ناگفتنی ست تا ببیند آن چه را نادیدنی ست.
زن به آن نامده دل خوش کرده ست. اکتبر ۲۰۰۷ ٬ میسور
|
|
+ نوشته شده در
Fri 16 Nov 2007ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط مطهره |
|
|
چشمه ای می جوشد
باد باران وار می رقصد اما باز من دلتنگ هنوز چشم به راس نه صدای پایی نه خروش آبی نه نوازش های یک پیچک به دور احساس
من دلم می گیرد من دلم می گیرد من نفس می خواهم من برای مهتاب من برای دختر بی تاب یک سبد رازقی و یاس هوس می خواهم
من ندانم که چه هنگام عطش می اید من فقط می دانم که چه طناز کنان پاسخ این تن تبدار و عطش کرده ی من به سراغ تن سیراب دگر می اید من فقط می دانم دست در دستان لغزان گناه نسپارم من فقط می دانم که به چشمان تو این بار دلی نسپارم نیست دیگر در من وسوسه ی شرب گناه نیست دیگر در من حسرت بوسیدن آن چشم سیاه نه من آن دیگری ام نه تو دیگر آنی
عهد می بندم این بار دگر نه من این بار دگر دل نسپارم اما باز من دلتنگ هنوز چشم به راس آوریل٬ میسور |
|
+ نوشته شده در
Thu 15 Nov 2007ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
ای که در محضر او جایگهی خش داری
دل قوی دار که معشوق پریوش داری قدسیان رشک به اقبال بلندت بردند که از ایشان پر پرواز فزون تر داری هیچ صوفی نبرد راه به فردای خطا تا زمانی که بدیشان تو عنایت داری من سرگشته ببینی که چنین حیرانم باز هر دم غم هجران فزون تر داری وز در میکده ام باز برانی شب تنگ صبحدم وسوسه ی شرب مداوم داری گوشه چشمی بنما تا سپرم جان به رهت شکر کان لعل لب و عشوه ی شیرین داری سر خوشا می خور و غافل منشین چون دیگر وعده ی وصل و قربش پیاپی داری
دسامبر٬۲۰۰۶ میسور
یادش به خیر سپتامبر پارسال بود که چند نفری دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم تا اولین انجمن ادبی این نقطه دور افتاده ـ که حتی بعضی وقتا هر چی می گردی رو نقشه پیداش نمی کنی ـ رو راه بندازیم.هر کدوم از یه جای ایران و با یه دنیای متفاوت پا به انجمن گذاشتیم .اوایل همه دنبال نقاط مشترک بودیم و با پیدا کردن یک حس مشترک فریادمون از شادی بلند میشد.کم کم بهم دل سپردیم و بهم عادت کردیم.گاهی هم فراموش می کردیم که با وجود تمام نقاط مشترک باید به تمامیت وجود هم احترام بذاریم.این فراموشی دل خوری می اورد ولی باز به یاد هم می اوردیم که هر کدوممون باید باید باید به فردیت فرد احترام بذاریم. همین گروه کوچولوی چند نفره کارای بزرگ بزرگ انجام داد:برگزاری اولین شب شعر غدیر در شبه قاره و نمایش آرش کمانگیر٬ به امید خدا هم مقارن با روز دانشجو هماییش مولانا رو برگزار می کنیم.عوض حتی یه تشکر ساده زخم زبون ها خوردیم و کنایه ها شنیدیم نه از بیگانه بلکه از هم کیشانمون.ولی باز هم هستیم و با بودنمون نشون میدیم که دغدغه های ما بزرگتر از دنیای کوچیک اوناست.دغدغه ی ادبیات کهن ایران زمین و زبان شیرین مادری. همه ی اینا رو گفتم که بگم این شعری بود که تو شب شعر خوندم! |
|
+ نوشته شده در
Thu 15 Nov 2007ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط مطهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام.خیلی وقت بود که دلم میخواست جریان های سیال ذهنم رو از رو کاغذ پاره ها و از تو دفترهای مختلف یکجا جمع کنم.راه اندازی یه وبلاگ دو تا فرصت خوب بهم میده.یکی این که تراوشات ذهنی جمع و جور میشن یکی دیگه این که از احوال عزیزانی که مدتیه ازشون دور شدم خبر دار میشم.پس بی خبرم نذارین.یا علی
|
|
RSS
|